من اینجورم...
خیلی وقت است.
لعنت به این لبخند های مصنوعی و خنده های زورکی.
دلم میخواهد اونقدر سبک بشوم که مثل بادبادک نخ بریده ای بروم آخر ابرا و هیچ پیدایم نشود.
هیچ پیدایم نشود...
اینگونه که من به دنیا مینگرم
دورو برت رو که نگاه میکنی میبینی چه زود گذشت...همه روزهایی که یه روزی فکر میکردی پخی میشی و نشدی و انگار هیچ وقتم قرار نیست بشی.
بذار رو راست بهت بگم از خودم از دنیا از آدماش از این معجونی که به خوردمون میدن و اسمش رو میذارن امید سخت نا امید شدم.
میشنوی رفیق؟ نا امید شدم.
حتما الان توی دلت نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکنی که یعنی ای نهلیست مازوخیست چس ناله(هر چند مازوخیستش رو در بست قبول دارم) از اون نگاها که وقتی باباهاتون نصیحتتون میکنه بهش میندازید بعد میتونید دو ساعت مدام برام کتابای وین دایر رو دوره کنید.
ببین داداش من تو ۱۰ سالت که بود فکر میکردی مثلا ۲۵ سالت که شد اینی بشی که هستی؟چند بار تصمیم گرفتی دیگه از نو شروع کنی و نشد؟چند تا شنبه قرار بود بیاد که هیچ وقت نیومد؟
سخت اعتقاد دارم آدم اگه قرار باشه پخی بشه تو ۳۰ سال اول زندگیش میشه اگه نه فاتحههه....
...............................................................
پ.ن:دوست دارم بازم بتونم بنویسم...میدونستی نوشتن سخت ترین کار دنیاست؟